
دلم آزاد بودن و رها شدن می خواهد.حتا برای چند لحظه.چند لحظه که شناور باشم در هوا بدون هیچ دغدغه ای جز پرواز. دلک، بانجی جامپینگ توچال و پریدن از ارتفاع 40 متری می خواهد.
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه آخرین روز پاییز،در کنار همهمه ی مردمی که پا تند می کنند تا به خانه هایشان برسند برای شب گرم یلدایشان،همیشه غمی هست که به سیاهی و بزرگی بلند ترین شب سال وجودم را پر کند.
آخرین روز قشنگترین و رنگ به رنگ ترین فصل سال که می شود،انگار که با آمدن سرمای سپید و گاه سوزناک و بی رحم زمستان فصل مرگ می رسد.و شاید به همین خاطر هست که همیشه غمی هست.غم راه های نرفته،جاده های نرسیده،آرزوهای خزان زده،شعر های نخوانده و کتاب های ورق نخورده،فیلم های ندیده و جمع های جمع نشده، انگار که همه با هم وجودم را پر می کنند.
فردا زمستان است.سرما که بیاید و دست هایش را روی سر همه چیز بکشد،تمام همه ی این ها با هم دفن می شوند یک گوشه ی دل.منجمد می شوند و یخ می زنند مثل خیلی از آرزو ها و عشق های بلوغ و جوانی.
شاید که با آمدن پاییز دیگری و وزیدن باد خزان دیگری،دوباره خاک از رویشان کنار برود،دوباره یخشان آب شود، دوباره باد خشکشان کند و بلندشان کند تا باز هم پر بکشند و رنگ به رنگ بر بخورند داخل هم،توی آرزوهای زرد و ارغوانی دیگری که قرار است پاییز بعدی پرپر شوند.
به لطف دوستان عزیزی رفتیم به جشنواره ی موسیقی فجر، شب موسیفی اساتید.
.
.
.

استاد مجید کیانی که در قسمت اول برنامه به اجرای سنتور و گوشه های مختلف آن پرداخت. سنتور ساز مورد علاقه ی من است و لذت بسیاری از اجرای برنامه اش بردیم. اندکی هم به خودمان نهیب زدیم که یک سنتور بگیریم و سعی کنیم که کمی یاد بگیریم که بلافاصله یاد اندرز دوست خوبمان افتادیم که ما را از ورود به این وادی و تپه منع کرده بود.

قسمت بعدی برنامه اجرای سه تار استاد ذوالفنون بود که اوج چند کلمه سخنش همان جایی بود که بدون تعارف مرسوم این مراسم گفت که مردم ما با موسیقی و روح اصیل آن قهرند و نمی شناندش و اینکه همتش را بر این گذاشته است تا این فاصله را بردارد و مردم را با این موسیقی آشتی دهد. هنگام اجرای برنامه هم گفت که بر هلاف توصیه ی همسرش کتش را در می آورد که شوخی به جای استاد باعث شد تا بعدش مجری نچسب برنامه چند تا شوخی با این مضمون به خورد جماعتی که همیشه و همه جا دنبال بساط خنده و هر و کره شان هستند، فراهم شود. اجرای استاد هم تاثیر گذار و عالی بود و حظ سمعش را بردیم .

قسمت آخر برنامه هم اختصاص داشت به تنبک نوازی استاد محمد اسماعیلی که تنبک را با تکنیک خاص خودش می نوازد و از همه جای ساز استفاده می کند. این قسمت هم از نظر تکتیکی بسیار بالا بود ولی چه کنیم که ما هیچ وقت خیلی با نوای تکنوازی تنبک هیچ چیزمان نمی شود و خیلی نمی فهمیمش.
.
.
.
شب خوبی بود که خستگی یک روز کاری سنگین را از روح به در می کرد.خوبی این کنسرت ها این است که خیلی طرفدار ندارند و بدون ازدحام شلوغی و بی نظمی که خاص این برنامه هاست، می روی و می نشینی و موسیقی ات رو گوش میکنی و میروی به خانه ات. این طوری.
اگر دلتان یک کشت و کشتار حسابی می خواهد، "برادر" فیلم مناسبی ست. داستان فیلم داستان یاکوزاهای ژاپنی هست با همان آداب و رسوم خاص خودشان مه عاقبت با مافیا در می افتند و ماجراهایی به وجود می آید. فیلم صحنه های غافلگیرانه کم ندارد. جاهایی که خاص خود ژاپنی هاست. ماجرای فیلم البته ظاهرن در آمریکا می گذرد. نمره ی فیلم 7.2 است که با توجه به سال ساخت فیلم،2000، نمره ی خوبی محسوب می شود. به هر حال فیلم خوبی است و به اندازه ی کافی هیجان دارد و به درد تعطیلاتتان می خورد.

سیاره ی میمون ها یک فیلم در ژانر علمی-تخیلی از استاد بزرگ تیم برتون است که محصول سال 2001 است. بازیگران فیلم مارک والبرگ، هلنا بوهم کارتر و پل جیامتی کبیر هستند که همگی از بازیگران خوب و دوست داشتنی مان می باشند. تیم راس هم نقشی را در فیلم بازی می کند که همیشه از او انتظار داریم. فقط نمی دانم چرا جای عشقمان جانی دپ در فیلم تیم برتون خالی است.
داستان فیلم، داستان ناخدای یک کشتی فضایی است که در سیاره ی میمون ها فرود می آید. میمون ها با آدم ها همان کاری را می کنند که در سیاره ی خودمان ما با آنها. دیدن چهره ی بازیگرانی که به شکل میمون ها در امده اند دیدنی ست.با اینکه هیچ وقت به فیلم های تخیلی خیلی علاقه نداشته ام، ولی چون تیم برتون قابل گذشتن نیست،فیلم را دیدم و به مدت 2 ساعت از تماشایش لذت بردم. نمره 5.5 آی.ام.دی.بی اش گمراه کننده است به نظرم.حتمن از دیدن فیلم لذت خواهید برد.

این دوربین های دیجیتال،به خصوص این دقیق تر هاشان،بیشتر هم همین پیکسل بالا ها و لنز دارها! از همین هایی که دیگر در هر خانه حداقل یکی پیدا می شود، تصاویر را به طرز ناجوانمردانه ای دقیق ثبت می کنند. لعنتی ها دقیقند و هر چیزی را به دقت می بینند و نمی گذرندش.از کج و معجوج بودن صورت و دماغ و پستی و بلندی نا به هنگام پوست بگیر تا سیاهی غیر دوست داشتنی یک جوش یا خال در محلی که نباید باشد یا ماسیدگی چشم ها وقتی که خیلی خسته باشند. یاد قدیم ها که این دوربین ها نبودند به خیر. زندگی در قاب آلبوم هایمان شیک تر بود خیلی. خوش تیپ بودیم و راست و درست به نظر می رسیدیم. اصلن باید بالای 1 مگا پیکسلش را برای مصرف خانگی ممنوع کنند.اینجوری زندگی مان قشنگ تر به نظر می رسد،

خب . برای عشق سریال های 24 و LOST یک خبر خوب می تواند این باشد که میشل دسلر، همان زن زیبای تونی آلمیدای 24 که دایرکتور سی.تی.یو هم شد و مدتی آنجا را گرداند، قرار است به کست های سیزن 5 سریال LOST ملحق شود . فکرش را بکنید ساویر چه بلایی سرش می آید وقتی که میشل و کیت همزمان در کنارش بازی کنند! هیجان انگیز نیست ؟ (:
اگر هر 6 سری سریال 24 با بازی کیفر ساترلند را تماشا کرده اید و لذت برده اید و اکنون منتظر سری 7 هستید که فرار است از ژانویه پخش شود، خبر خوب این است که فیلم 24: Redemption می تواند یک تجدید میثاق با جک باور_ی باشد که بنده ی خدا در عین کاردرست بودن، از زمین و آسمان برایش می بارد .
فیلم داغ_داغ است و 23 نوامبر 2008 اکران شده است و به لطف خدا اکنون در دستان ماست. داستان این قسمت 2 ساعت است که بین ساعت 3 تا 5 در آفریقا میگذرد. البته قبل از تماشای فیلم انتظارتان را تعدیل کنید.فیلم تنها شباهتش به 24 جک است و جان ویت! هر چند که شاید به واسطه ی داغ بودنش نمره 8 آی.ام.دی.بی را دارد ولی بدون شک فیلم قوی ای نیست و اصلن به قوزک پای سریالش هم نخواهد رسید و از لحاظ فیلمنامه و ساخت،در رتبه ی خیلی پایین تری نسبت به کارهای مشابه اش از قبیل سه گانه ی بورن دارد.ولی به هر حال اگر 24 باز باشید، چاره ای جز دیدنش ندارید.

من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان .
گرگ هاری شده ام .
هرزه پوی و دله دو
...
گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .
شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحم و فرمان فرار .
...
آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- . به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .
گرگ هاری شده ام .
خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .
می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .
...
پوپکم ! آهوکم !
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی .
گرچه پرستار منی
...
من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک
بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ! منشین !
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .
...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست
یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد
چه عذاب و ستمی ست
...
دردم این نیست
ولی
دردم این است : که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم !
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .
...
مگرم سوی تو راهی باشد
– چون فروغ نگه ت –
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟
- چون مرده ی چشم سیه ت –
یادت هست عزیزم ؟ نوشته بودم و آخرش هم نوشته بودم:"نا تمام" ! اکنون دیگر شب نیست، اما تاریک است، ناتمام_ تاریک است و من هنوز عاشق گرگ هار. چشم هایم به تاریکی عادت کرده اند. اینقدر که دیگر روشنایی را نمی بینم. که روشنایی کورم می کند. که شعله ی چشمانم را می گیرد. شعله شان در روشنایی به چشمانم نمی آید. صدای پای این زمستان و این زوزه ی باد که با زوزه هایم می پیچد، برایم نوستالژی قـ!ـریبی دارد، آن چنان که یاد شکوه ایام رفته بر باد و خشم های خون آلود و خرناس های وحشی، می اندازد و این دیوانه ام می کند به خصوص که قرص ماه هم کامل باشد. یادت هست ؟
چیستا یثربی، کاری را اماده کرده است با عنوان کارناوال با لباس خانه،
شاید تنها نقطه ی ضعف کار فروختن بیلیت برای مردمی است که به جای صندلی باید در تالار قشقایی، روی زمین بنشینند. تئاتر خوبی است که بازیگرانی مثل صبا کمالي، محمد حاتمي، مهسا کريمزاده، عليرضا مهران و هاله خدايي دارد. بازی بازیگران در کل خوب است و اپیزود های خوبی هم نوشته شده است که سر جمع نمایش خوبی می سازند.نمایش هم لحظاتی دارد تا ذهن را درگیر خودش بکندو هم لحظه های شادی که کمی سر به سر تماشاگر بگذارد. نمایشی که بعد از دیدنش فکرت را مشغول کند،نباید کار بدی باشد. قصد داشتیم دوباره برای تماشایش برویم که فعلن چون بیلیت صندلی ندارد، توی نوبت هستیم.اگر وقت داشتید و علاقه مند تئاتر هم بودید،از دست ندهیدش.