
گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب، گر پدر مرد، تفنگ هست هنوز. گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز. آب اگر نیست، نترسید که در قافله مان، دل دریایی و چشمان تری هست هنوز،
آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند میشود. موج میزند. غرش میکند. پس میزند و به جلو میرود. آرام میگیرد و نرم میگردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمهی شادی هست در ترانههای ماندگار عاشیقهای آذربایجان ... ادامه روزنامه می خوانیم، فیلم می بینیم و گاهی کتاب ! مشتری جدید اخبار تی.وی هم شده ایم. منتها انگاری جای یک چیزی خیلی خالیست،هر کاری هم می کنیم پر نمی شود که نمی شود،لامصب !
بعد از تحریر : دهه ی شصتی ها را نمی دانم !، ولی برای همسالان من سخت نیست این روزهای بی هیچ چیزی! انگار برگردانده شده ایم به روزهای دبستان و راهنمایی ! تازه بچه ی خوبی هم شده ایم، یک چیزهایی هم نسبت به آن وقت ها اضافه داریم.
...
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.
هر طرف می سوزد این آتش،
پرده ها و فرش ها را، تارشان با پود.
من به هر سو میدوم گریان،
در لهیب آتش پر دود،
وزمیان خنده هایم، تلخ،
و خروش گریه ام، ناشاد،
از درون خسته سوزان،
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم.
همچنان می سوزد این آتش،
نقش هائی را که من بستم بخون دل،
بر سرو چشم در و دیوار،
در شب رسوای بی ساحل.
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هائی را که پروردم بدشواری.
در دهان گود گلدان ها،
روزهای سخت بیماری.
از فراز بام هاشان، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه این مشبک شب.
من بهر سو میدوم، گریان از این بیداد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
وای بر من، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان،
وآنچه دارد منظر و ایوان.
من بدستان پر از تاول
اینطرف را می کنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش،
زآن دگر سو شعله برخیزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان، که میداند، که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر،
وای، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
می کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
افسوس ابدی اش همیشه با ماست که چه جاهایی را رفتیم و آخرش فهمیدیم که دیر رفته ایم و چه جاهایی را رفتیم و سر آخر حالیمان شد که خیلی زود رفته ایم. حساب نرفته ها علی حده است که خیلی وقت است که از دستمان در رفته است.
چه بخواهیم و چه نه، چه دوست داشته باشیم و "ایول" بگوییم و چه خوشمان نیاید و بی خواب بشویم و غرولند کنیم، ایران، این روزها ، روزهای کم نظیر و شب های بی نظیری را تجربه می کند. این هیاهو و شور و شوق ، بهانه اش که هر چه می خواهد باشد، انتهایش هر چه پیش بیاید و چه در بیاید ، نادیده گرفتنی نیست و فراموش شدنی نیست که زندگی بایست در پیچ وخم این راهش ز الوان حوادث رنگ پذیرد،زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"ز جنبش وا نماند،گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.
بعد از تحریر : این رنگ سبز، لامصب چه کرده با این ترکیب های خوش ذوقانه!! اش روی سر و بدن ملت . انگاری در بهشت باز شده و همه ی حوریان به سرکردگی بانو جنیفر گارنر آمده اند انتخابات ما. ما که چشممان درویش و به گل قالی است. دوستان مواظب باشند، توی جوب نروند و پیچی را رد نکنند و گم نشوند.
یه غیر از سال 76 که من هم یکی از حماسه سازان دوم خرداد بوده ام، تا به حال در انتخابات شرکت نکرده ام و در شناسنامه ام فقط همان یک مهر موجود است !هر چه هم ادوایس و اتنشن گرفته ام که بابا جان ! همین جوری بده! جایی لازمت می شود ! به گوش نگرفته ام . امسال تصمیم گرفته ام اگر مقدر شد در تعیین سرنوشت خودم سهیم باشم ولی چون سرم به شدت شلوغ است و فرصت مطالعه نداشته ام، اگر اینجا را می خوانید، کمکم کنید که تصمیم بگیرم در 4 سال آینده ، در گرفتاری ها و گیر کردن های کلافه کننده در کارها و گره های کور مالی و اداری باید به سر چه کسی غر بزنم ! شیخ کروبی ، مهندس موسوی و یا اصلن دکتر احمدی نژاد ؟
بچه که بودم، بچه ی بچه که نه، مثلن 16 سالم بود و سوم دبیرستان البرز بودم . قدّم هم که خب کوتاه بود، اگر کنجکاوی دارد می کشدتان، الان که یک و هفتاد هستم، حساب کنید که آن موقع چقدر بودم . خلاصه که همان موقع ها و همان قد ها، خیلی دلم می خواست که طنابی، تیری، سیخی در پیاده رو افتاده باشد که من هم سرم را خم کنم و از زیرش رد بشوم و به اصطلاح، احساس قد بلندی بکنم مثل بقیه ی همکلاسی ها ! چقدر حال می داد زیر پل چهارراه کالج ! از منتها الیه جایی که کمترین ارتفاع را داشت رد می شدیم و همه اش سرم کج بود تا نخورد به پل ها و رویم وسط های خیابان خارک و در کافه ی آن کچلی که در سریال گرگ ها بازی می کرد، لوبیای چیتی داغ بخوریم برای ناهار ! کیفشان کمتر از هم نبود هیچ وقت!
چند روز پیش که با یکی از رفقا قرار داشتم همان چهارراه کالج، از این ور خیابان به سرعت دویدم به آن ور! تمامش منتها الیه گوشه ی پل! آن ور خیابان تازه یادم افتاد که سرم را خم نکرده بودم.یادم نرفته بود ها ! فقط این بار، این جوری حال می داد.
-
رفتیم . باز رفتیم. رفتنمان را از این می فهمیدم که داریم آن به آن، آدم نو می بینیم. می گفت اگر ببینی داری نو به نو می بینی بدان که داری می روی یا می برندت. چه می دانم. روی شتری، با کاروانی یا توی کوپه ی قطاری هستی. گردم شتر اگر لنگر بر می دارد گول نخور. صدای تتق تتق ریل ها را اگر می شنوی گول نخور. هنوز تردید می توانی. اگر چیز نو ندیدی، نمی روی !،
شیراز شهر قشنگی بود. ارگ کریم خانی و حمامش و باغ و گل و شربت و خواجوی کرمانی و حافظ و سعدی. و البته خانه ی زینت الملوک و شهر پارسه که عربی اش می شود تخت جمشید ! در پارسه بود که این خانم رفیق ما، مای تنبل را سینه خیز برد به تیغه ی کوه تا آخرین خط فرمان کوروش را هم که به خط میخی هخامنشی بود، با چشمان خودش بخواند. هر چه گفتیمش که ترجمه ی فارسی اش در اینترنت به وفور هست، افاقه نکرد . خلاصه که شهر قشنگی است و الان هم فصل قشنگی. اگر می توانید، از دست ندهیدش !
راستی حس غریبی دارد پارادوکس تماشای پارسه ی هخامنشی و زیارت حضرت شاهچراغ که یکی از امامزادگان عربی ست. تفسیرش با خود شما. باز هم راستی که این حس گرفتن مبتذلانه پبش پای ستون های خرد شده و مجسمه های در حال نابودی پارسه ، بدجوری توی ذوق می زند!
بدینوسیله به اطلاع خواهران و برادرانی که برخی خالصانه و برخی مزورانه در سوگ و هجران آقا مان حاج وطن اشک غم ریختند،می رساند که به منظور قدردانی از تصمیم بازگشت به وطن و عزت نهادن بر سر همه ی ما که سوی حاجی انجام گرفته است،اشیا و دستگاه ها و لوازم و وجوه نقدی را که در جمع کردن منزل حاجی به غنیمت و تاراج برده اند را خودشان و با دست های خودشان پس بیاورند که حاجی در برپایی کلبه ی جدیدش هر چند به آن ها نیازی ندارد ولی از پس گرفتن هم ابایی ندارد.
لازم به ذکر است که اگر این افراد خودشان به برده هایشان اقرار نکنند، سربازان گمنام هوخشتره و این بنده ی کمترین و آن جفری بدترین، آن ها را به حول و قوه ی الهی معرفی خواهند کرد و وسیله ها به عنف از آنها خواهند ستاند.