جانم می‌رود دیدم که به چشم خویشتن من خود بازگشت به صفحه اصلی چریکه‌ی آراز
Lilypie First Birthday tickers


زندگی حکمت اوست،
زندگی دفتری از حادثه هاست،
چند برگی را تو ورق خواهی زد،
مابقی را قسمت،

درباره من آراز به زبان آذری یعنی شادی، شور، نشاط. یعنی رود ارس. رودخانه آراز تند می‌شود. موج می‌زند. غرش می‌کند. پس می‌زند و به جلو می‌رود. آرام می‌گیرد و نرم می‌گردد. آراز رود مرزی هست. مرز است و حد تعریف شدن است. آراز عشق و نغمه‌ی شادی هست در ترانه‌های ماندگار عاشیق‌های آذربایجان ... ادامه
لينک‌دوني لينک‌دوني
جديدترين نوشته‌ها:
- چینی فروشیم
- سه ماهگی
- دختر
- هرچه از من دورتر، بهتر
- دوست خوب
- ۱ ماهگی آیسا
- متولد ۹ مهر ماه ۹۰
- دختر پاییز من
- تابستان خود را چگونه گذراندید ؟
- سفرت به سلامت
آرشيو موضوعي:
- فوتبال (19 يادداشت)
- فیلم (53 يادداشت)
- موسیقی (2 يادداشت)
- مسافرت (6 يادداشت)
- نامه های من به پسرم (3 يادداشت)
- تئاتر (6 يادداشت)
- خاطرات (10 يادداشت)
- روز نوشت (170 يادداشت)
- شخصی (5 يادداشت)

امروز بعد از اینکه یکی گفت که اینجا را خوانده است و فلان، بعد از مدت ها یاد اینجا افتادم. بعد از ظهور شبکه های جدید مثل فیس بوک و اینستاگرام و اپلیکیشن های موبایل اصلن فکر نکنم که کسی وبلاگ بخواند یا حتا بنویسد. آمدم و سری زدم دیدم که چند پست اخیر که فاصله ی تاریخی زیادی هم داشته اند با هم ، مشکل اضافه وزن داشته ام. الان البته خیلی خوشحالم که اعلام کنم که از 17 مرداد امسال با وزن 88 کیلو شروع به گرفتن رژیم کرده ام و امروز روی ترازو 78 کیلو بوده ام. اگر 6 کیلوی دیگر کم کنم به وزن دلخواه خودم رسیده ام.
نمی دانم باز اینجا خواهم نوشت یا نه. خدا می داند که دفعه ی بعدی اگر برگردم چه روزی خواهد بود. یک چیز جالب دیگر اینکه نوار بالای صفحه که بزرگ شدن آیسا را نشان می داد روی 1 سال مانده است. آیسا 3 روز دیگر سه ساله خواهد شد و چه شیرین گذشت روزها و شب های بودن با دختر.
فعلن باقی بقایتان تا بعد.

نظرات(0) . یکشنبه، ۶ مهرماه ۱۳۹۳ . لينک ثابت

شروع كرده ام به باشگاه رفتن. حس خوبي دارد بعد از ساعت كار به باشگاه بروي و يك ساعت ورزش كني! نوشتم براي ثبت در تاريخ كه الان ٨٥.٥ كيلو هستم ! اميدوارم آخر تابستان ٧٢ كيلو باشم. ١٤ كيلو اضافه وزن كم نيست ولي انشالله در ٤ ماه بشود سوزاندش ! خدايا كمكم كن كه بشود ! پيش به سوي سيكس پك شدن !

نظرات(0) . شنبه، ۲۸ اردیبهشتماه ۱۳۹۲ . لينک ثابت

امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشد. وقتی به اینجا سر می زنم و گاهی آرشیوش را مرور می کنم بهتر می بینم عمری را که مثل برق و باد دارد می گذرد. برای امسال کارهای زیادی برای انجام دادن دارم از تثبیت کارهای مربوط به بیزنس بگیر تا رژیم لاغری که حتمن باید تا 15 خرداد به سرانجامش برسانم. این پست را نوشتم تا اولین نوشته ی سال جدید باشد و امیدوارم که باز فرصت و حوصله و ذوق نوشتن داشته باشم. حس می کنم وقایع زیادی بوده که باید چیزی راجع به آن نوشته می شده برای ثبت در تاریخ و کم حوصلگی و سرشلوغی و این فیسبوک لعنتی نگذاشته وقتی برای نوشتنش. حالا که این ها را نوشتم این را هم بنویسم که حس می کنم امسال سال بهتری بشود از چند سال گذشته. امیدوارم که بشود .

نظرات(0) . پنجشنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۹۲ . لينک ثابت

هنوز هم متنفرم از دروغ و دروغ گو. فكر نكنم در دنيا از كسي به اندازه ي آدم هاي دو رو و دروغ گو بدم بيايد. در فيلم هايي كه ميبينم خودم را جاي شخصيت حتا قاتل و كلاهبردار هم مي توانم بگذارم و هر بدمني را درك كنم ، مگر آدم دروغ گو . حالا توي اين وضعيت بايد رفقايم و دوستان را هم فيلتر كنم . مطمئن هستم اگر كسي دور و برم اين ويژگي را داشته باشد ، كنار گذاشتنش برايم كار سختي نيست . حالا نه اينكه من آش دهن سوزي باشم خودم ، نع! ولي هر كوفتي باشم ، دروغ گو نيستم .

نظرات(0) . شنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۹۱ . لينک ثابت


ديگر آمد و رفت آدم ها ناراحتم نمي كند . كساني كه نمي اوانند بمانند ، همان بهتر كه بروند. كم كم دارم عادت مي كنم .

نظرات(0) . شنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۹۱ . لينک ثابت


اضافه وزن افتضاحی دارم . به شدت از دست خودم کلافه ام . 83 کیلو یعنی 12 کیلو اضافه وزن. اینجا نوشتم تا اگر کمش نکنم یادم بماند که چه فرصتی داشتم . باید از فردا صبح شروع کنم.

نظرات(0) . دوشنبه، ۱۹ تیرماه ۱۳۹۱ . لينک ثابت


تابستان گرمی ست. لامصب این گرما کلافه ام می کند. انگار که حوصله هیج کاری را نداشته باشم. من مانده ام که چه جور می گویند فصل عاشق شدن تابستان است. انگار تابستان نوچوانی با تابستان بزرگسالی خیلی فرق دارد. لعنت به گرما.

نظرات(0) . یکشنبه، ۱۱ تیرماه ۱۳۹۱ . لينک ثابت

سال 1391 مبارک !
یه حسی بهم میگه که امسال خیلی چیزا اتفاق خواهد افتاد. انگار که دلشوره داشته باشم . انگار قراره اتفاقاتی بیفته. امیدوارم که خیر باشه. آرزو می کنم همه در سال جدید شادی های زیاد و غصه ی کم داشته باشن. انشالله. ضمنن وبلاگ نوشتن من 11 ساله شد. کاش حوصله داشتم همه ی آرشیو ها رو منتقل می کردم یه جا. بلاگفا و پرشین بلاگ و بلاگ اسپات و زانگا که البته فک نکنم تا الان چیزی ازشون مونده باشه. به هر حال نوشتن ما 11 ساله شد. هر چند که قبلن ها فک کنم جدی تر بود یا حوصله ی بیشتری بود براش.

نظرات(1) . چهارشنبه، ۲ فروردینماه ۱۳۹۱ . لينک ثابت


کم کم به پایان سال ۱۳۹۰ نزدیک می شویم. سالی که مثل همه ی سال های قبل تر پر بود از خوشی و خوبی و ناراحتی و غصه! مثل همه ی سال های آینده ای اگر قرار است داشته باشیم. یکی دو ماه اول سال آرام تر و بهتر بود و بعد بدی هایش رسیدند. یکی از بهترین مسافرت هایمان به آنتالیا بود و کنسرت گوگوش دوست داشتنی مان! یک هفته خوشی اش و بعد تر مهاجرت خواهرم به کانادا با تمام دلتنگی هایش. تولد آیسا دخترم قشنگ ترین لحظه ی نه امسال که تمام سال های زندگی ام تا به امروز بود. دخترک آمد و مدل زندگی مان را عوض کرد. هی بزرگ تر شد و هی بیشتر وابسته مان کرد. همان زمان ها فوت دایی کوچکمان که فقط ۴۸ سال داشت یکی از تلخ ترین های ممکن بود هر چند که نزدیک به ۱۰ سال بود که رابطه ای میانمان نبود. یعنی نمی بایست که این رابطه می بود. صحبت از دلخوری های خاله زنکی و حرف های خاله و خان دایی و اختلافات این چنینی نبود. مشکل از اساس و بنیاد بود و رابطه ای نباید که می بود ولی فوت این دایی تلخ ترین روز سال ۹۰ بود و چند ماه بعد بستری شدن و وخیم شدن حال مادربزرگی که تا به امروز ادامه دارد و از فوت پسر کوچکش هم خبر ندارد و این روزها مثل یک تکه گوشت در خانه بستری و تحت مراقبت ۲۴ ساعته است با هزاران لوله و شلنگ که بهش وصل است و هنوز وقتی چشمانش را باز می کند و در چشمخانه می گرداند به دنبال پسری می گردد که یکی دو سال است که به دیدن مادرش نیامده است.
سال ۱۳۹۰ سال متوسطی بود. از لحاظ کاری هم همین طور نه خیلی بالا و نه خیلی پایین شد هر چند به هم ریختن قیمت ارز و افسار گسیختگی بازار این ماه های آخر کلافه مان کرد که سر کلاف را گم کنیم. که نفهمیم که اصلن چه کار باید بکنیم و چه کار نباید. بی ثباتی که همین روزها هم ادامه دارد و مشکل عدم وجود نقدینگی بین شرکت ها و سیل وحشتناک چک های برگشتی که تقریبن داغانمان کرد و هنوز هم ادامه دارد. امسال سعی کردم که کار را از محیط غیر کار جدا نگه دارم که گاهی شد و خیلی بیشتر ها نشد. یعنی اینکه کار را طوری تنظیم کنم که وقتی در خانه همسرمان می پرسد حالت چطور است و چای می خوری بتوانیم جوابی بدهیم در خور که بعدن اعتراض نکند که کری یا لال و در دلمان بگوییم بد حال ! یا اینکه وسط سریال یک هو نگوییم آآآآآخ! و زنمان بگوید چی شد ؟ هنوز که کسی تیر نخورده ! و ما بگوییم یاد فلان کار و بیسار چک افتادم! این تفکیک گاهی شد که بشود و بیشتر نشد که بشود.
امسال سنمان اضافه شد و وزنمان بی سابقه اضافه شد و تجربه مان هم انگار بیشتر شد ولی عقلمان نشد که نشد. امسال از لحاظ ماشینی هم سال خوبی بود یک ماشین سفید برای منزل خریدیم یک ماشین سفید برای خودمان! هر چند که ماه بانو می گوید نقره ای و خاکستری و دودی هم رنگ های ماشین هستند ولی من کماکان همه رنگ ها را می بینم تا ماشین سفید بخرم. ماه بانو ۲۰۶ خودش را دوست دارد و من هم از اسپورتیج سفید خودم راضی ام. پذیرفته ام که زندگی شاید گاهی استفاده از همین لذت های کوچک و مادی و گذرا باشد .
این روز ها سعی می کنیم تا کار را هم نظم بیشتری بدهیم. شیوه ی کارمان را مدرن تر کنیم و بیش تر به سمت عمده فروشی و تجارت خارجی برویم اگر که این ارز لعنتی بگذارد که بدانیم که بکنیم و جه را نع! شاید این چند سال آینده سال های آخر زندگی در ایران ما باشد. شاید که تصمیم بگیریم که وقتی که آیسا بزرگ می شود اینجا به مدرسه نرود و پرچم آتش نزند. شاید بخواهیم که یا در استانبول و یا تورنتو زندگی کنیم و خیلی شاید های دیگر.
هر سال اسفند ماه این روزها که می رسد و جنب و جوش دوباره مردم را میبینی که با تمام مشکلاتی که دارند و بلاهایی که سرشان می آید دنبال خانه تکانی و خرید و تغییر مدل مو و ساعت و عینک و مانتو و کفش و به وجود آوردن شرایط جدید و متنوع هستند باز هم حس آشنای قدیمی سبز شدن و نو شدن به سراغت می آید. بهار را دوست ندارم. بهار لااقل فصل مورد علاقه ی من نیست . همین اسفند و روزهای آخر سال و همین جنب و جوش و انتظار داشتن شادی را از خود عید و دید و بازدیدهای گاه اجباری و اعصاب خورد کنش بیشتر دوست دارم. مثل پنج شنبه ای که همیشه از جمعه بیشتر دوستش دارم. روز های آخر عید مثل عصر های جمعه دلگیر است و روزهای آخر اسفند زیبا. دیگر این را می دانم که هر چه بکشیم و هر بلایی هم که به سرمان بیاید ۲۷ و ۸و ۹ اسفند که می شود عید هست و وقت هم هست و بازار تجریش و کوچه پشت امامزاده صالح هست و سبزه و تنگ ماهی و مجسمه ها و گلدان های سفالی نباید که به چیز دیگری فکر کنم. آن روزها فقط باید دست هایتان بگذارید داخل جیب هایتان و فکر خرید و هر چیز دیگری را هم از سر بیرون کنید و فقط بچرخید و عید را بو کنید از ماندن در ترافیک و لای مردم له و خسته شوید و پناه ببرید به خانه و چای بنوشید و مجله بخوانید و سریال ببینید و به تعطیلات پیش رو فکر کنید. روزهای های آخر اسفند از خود عید قشنگ تر و بهترند. باور کنید.


نظرات(2) . دوشنبه، ۱۵ اسفندماه ۱۳۹۰ . لينک ثابت


از وقتی سیستم تایید نظرخواهی برای حذف نظرات هرزه برای اینجا انتخاب کرده ام، هیچ نظری هیچ کسی ننوشته است. درست است که ما اینجا بعضی چیزها را برای ثبت در تاریخ می نویسیم. ولی خب برای شما هم که خواننده اینجا هستید می نویسیم. شما هم که انگار نه انگار. نه نظری و نه اهمی و حتا سرفه ای! دیوار که نیستید دور از جان! برای همین یا به سرعت به این پست واکنش نشان دهید تا بدانیم چه کسی می خواند و چه کسی نع تا پست های بعدی را با ذوق اضافه بنویسیم. اصن شاید این بار حرف های در گوشی و جذاب تر و پرطرفدار نوشتیم در حد این روزهای ((عشق ممنوع و سمر و مهند و عدنان بیک)) ! اینجوری که احساس کنیم کسی نمی خواند نوشتنمان نمی آید!

نظرات(6) . یکشنبه، ۱۴ اسفندماه ۱۳۹۰ . لينک ثابت